امروز؟

یه روز دو تا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم

/ 4 نظر / 3 بازدید
مـــحــــمــــــد

سلام کم پیدا شدی ؟!! وقتی نوشته قبلیتو خوندم ،‌همیشه امیدوارم بودم این یکی رو نخونم . تو از من با تجربه تری پس می دونی منظورم چیه . من یه بت داشتم که شکست . جوون نداشت . دلشم برای خودش بود . اما وقتی نوشته تو رو خوندم ‌،‌ پیش خودم گفتم شیما خیلی خوشحاله .... راستش منم خوشحال شدم . ولی حالا یکم دلگیر شدم .

مـــحــــمــــــد

آره دوست داشتن حس خوشحال عجیبی به آدم می ده اگه بد گفتم . ببخشید . منظوری نداشتم .گل باشی .

Hum

کدوم؟

سمیرا

سلام شیما کوچولوی دوست داشتنی خوبی؟ خوشحالم که خوشحالی منم بد نیستم همچنان وسط کویر گرم و سوزان اما اگه خدا بخواد دیگه داره تموم میشه به زودی میام همسایگی تون درس هم که هنوز کوچولوییم یه ترم دیگه مونده!! تو چه کردی با پایان نامه؟ کی شیرینی میدی به ما؟ بهترین و به یاد ماندنی ترین بخش زندگی منم همون روزهاست و همون حیاط و همون نیمکتها آقا مرتضی و قاضی زاده و منتظر قائم که دیر شناختمش و همه چیزهایی که حتی گاهی زود گذشتنشون رو آرزو می کردیم...