و نفرت.........

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

با آغوشی گرم تر از همه؛ گرم تر از همیشه

و مور مور تلخی اش همه جای بدن حس شد

دست قدرت گرفت و پا لرزید

و تمام سفیدی های چشم، رنگ خون گرفت

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

و طنین دربرگرفتگی اش تارهای صوتی را خراش داد و خراشیده شد

 و دیگر هیچ چیز ندید...  هیچ نشنید

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

و ذهن در به در راه چاره شد

باز هم ترسید

و نفرت همه سلول ها را در بر گرفت

در برگرفتنی گرم تر از همیشه؛ از هر آغوشی

و برید هر آنچه باقی مانده بود از وابستگی

از دلبستگی ...

و تا زبان دوم بالا آمد، هر آنچه در دل بود

 

و.... نفرت همه وابستگی ها را در برگرفت

همه دلبستگی ها را ...

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
مسافر

نفرت قصه بلنديست..... جايش در قصه هاي كوتاه نيست....

مسعود

معلومه که بدجوری عاشق بودی

صونا

خدا به خیر بگذرونه ....

رویا

سلام با کلی دلتنگی. نبینم سلولهات از نفرت مور مور بشه. فکر کنم نفرتت مربوط به محیط کاری باشه. امیدوارم چیز دیگه ای نباشه عزیز دلم اما هر چی بود بی خیالش شو. نگران سلولهاتم نباش آدمی زاد هر چند سال یه بار کل سلولهاش می میرن و سلولهای تازه جاشونو می گیره. دلم براتون تنگ شده راستی کوروش جان و پدر گرامیشان چطورند. همیشه برات آرزوی خوشبختی می کنم[ماچ][قلب]

رها

سلام خوبین؟ خیلی جالب بود.. وب خوبی دارین بزنم به تخته پسر نازی دارینااااا.. خدا حفظش کنه.آمین با اجازه لینکتون کردم