من.. امید .. کوروش

پنجشنبه؛ روز بد من!

روز بدتر امید.

دلم می خواست می توانستم مثل اون باشم. صبور و مهربان ...

 ساعت ۵ صبح کوروش محکم روی زمین خورد و نفهمیدم چی شد؛ دستم

می لرزید... برش داشتم و چسبوندمش به خودم... صدای گریه اش توی گوشم

می پیچید.. عین دیوانه ها راه می رفتم و با گریه " قربونت برم... چیزی نیست مامان"

امید هراسون نگام می کرد.. بغلش کرد... آروم نشد .. بغلش کردم.. "مامان بزار صورتت رو

ببینم"

خون رو پائین بینی اش دیدم ...."داره از دماغش خون می یاد"  دادمش دست امید .

روی زمین نشستم..  چیزی نفهمیدم؛ فقط صدای گریه کوروش توی گوشم می پیچید

صدای گریه... صدای گریه

به هوش که اومدم هراس و نگرانی رو تو چشمای امید دیدم ...

امیدم ..

خونش بند اومده بود .. بغلش کردم، آروم تر شد.. بیمارستان میلاد؛

به زور دستای من و امید خوابید روی تخت رادیولوژی.... عکس بینی

"ببریدش بیمارستان امیراعلم .. متخصص گوش و حلق و بینی "

"چرا اینجا آوردی؟ ببر بیمارستان کودکان"

"چرا اینجا آوردی؟ ما ضربه رو نمی بینیم"

/ 1 نظر / 2 بازدید
سمیرا

بلاخره چي شد؟ الان خوبه كوروش؟ چش شده بود؟