لعنت به همه شنبه ها

وقتی ضربانش با تکرار نام تو بلند و بلندتر می شود آن وقت می فهمم هنوز از همه آن روزها تنها چيزی که يادم است توهستی و سه شنبه هايی که در تاريخ به نام خودت ثبت کرده ای. از آن روزهای گذشته از تمام روزهای هفته تنها ياد تو مانده است و تمام آن چيزهايی که تو متعلق به خودت کرده ای.

دلم لک زده برای شنيدن اشتياق پنهان شده در کلماتت ... برای حس لحن کلامی که ..

وای چرا سعی در پنهان کاری هنوزهم با يادت اشک در چشمانم حلقه می زند و هنوز هم در  چرايی اش جوابی قانع کننده ندارم.

کاش می گذاشت بنويسم اين بغض کال حاضر به يراغ...کاش می گذاشت بنويسم تکان های شديد رگهای دستم که اين لحظه مرا به ياد تو انداخت و نمی دانم چرا؟

خواستم بگويم بگذريم... اما توانش نبود..مگر می توان همه چيز را گذاشت و گذشت؟..مگر می توان از تو گذشت؟....

ضربان قلبم را ازيک قدمی ات  شنيدی ؟...اشتياق يک گوش که نهايت سعی اش را برای شنيدن دقيق تر کلماتت می کرد ...می خواستم تو را به ياد بياورم اما نشد ...می خواستم حس تک تک کلماتت را درک کنم اما نشد.چطور می شود بار عاطفی کلمات را از راهی دور تجسم کرد ؟....وقتی آن روزها همه حس های نداشته ات را از چشمان شفافت درک نکردم؟...............

اين روزها برای زندگی کردن آن طوری که دوست دارم خيلی دير شده است.

 

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهدیه

نمی دانم چه بنويسم. با اينکه آرزو می کنم آن روزها را فراموش کنی تا به آرامش برسی اما خودم نمی گذارم. غير از خاطرات مشترک که هردو مشتاق مرورشان هستيم و مرور هرکدام حس گذشته را زنده می کند، آن روز رساندن آن صدا تنها کاری بود که می خواستم انجام دهم تا در آن فضا غرق شوی و مثل هميشه دعا می کنم روزی آنطور که دوست داری زندگی کنی.... می دانی که من هميشه به معجزه ايمان دارم.