توی مشتم

نمی دونم دستم رو کدوم کلید لغزید که همه دل نوشته هام پرید

نمی دونم چی تکون خورد که همه زندگی ام رو تکون داد

بعد از 13 روز تو مشتم هیچی ندارم جز یه مشت خط که به هم نرسیدن

جز یه زبری و کرختی که هر چی می خواهی درستش کنی بدتر می شه

مشتم وقتی باز می شه همه ثانیه های مزخرف گذشته از جلوی نظرم رد می شه

بعد از 13 روز هیچی ندارم که نشون بدم

 نمی دونم دستم رو چه کلیدی لغزید که همه دل نوشته هام پاک شد... دلم غوغا شد.

نمی دونم چی شد که زندگی ام عوض شد

دیگه شیمای همیشگی نبودم

 دیگه هیچ کس نبودم

من بودم و تمام ثانیه های تلخی که سعی کردم نبینمش و از حرف زدن طفره برم.

من بودم و سکوتم و یه دنیا تردید

من و اون و ... یه علامت سئوال...

/ 4 نظر / 3 بازدید
Hum

یه علامت سوال به بزرگی یه دنیا گنگی...

محمد

سلام حال شیما خانوم همیشگی ما چطوره خیلی وقت بود منتظر نوشتنت بودم مثل همیشه برای همیشه تا جایی که من می دونم تو هنوزم همونی هنوز بوی خاک بارون زده و ... خوشحالم که اومدی [گل]

سميرا

سلام شيما جون كجايي بابا كم پيدايي؟ سال نوت مبارك عزيزم خوش مي گذره؟ همسفر عزيز خوبه؟‌راستي اين نوشته يه طوريه نگرانم كرد اتفاقي افتاده؟

محمد

سلام سفرت خوش غریبه غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم نمی دونم چی بگم که حرفات سنگین تر از فمهم و شعوره منه هیچی به اندازه یه هم سفر خوب ف‌دلتنگی های آدمو پر نمی کنه اگه همسفر خوبی داشتم ف شاید الان اینقدر غریب نبودم برای من هم دعا کن