سیاهی و تنهایی و ...

 

همه جا تاریک بود.... ‌این قدر تاریک بود که رنگش رو ندیدم......

 اما غلظتش رو کف دستم حس کردم....

با سرفه های ممتد اومد.... اینقدر سرفه کردم که همه زندگی ام رو بالا آوردم

بعد از چند ثانیه همه زندگی ام کف دستم بود...

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
منصور

سلام زندگي رو بايد با چشمان باز دنبال كرد اگر راه تاريك بود چراغ روشن كن ... به من سر بزن و نظرت و بده (درباره سوال وبلاگم)