دوست داشتن چقدر سخته....

اینو وقتی فهمیدم که گلوم سوخت و قطره ها دوئیدن توی چشمام

وقتی رومو برگردوندم و هدایتشون کردم به گوشه چشممو و با یه دستمال همشونو جمع کردم

وقتی بازم گلوم می سوخت و ...

وقتی برای این که متوجه نگرانی ام نشه همه توانمو به کمک خواستم...

وقتی فهمیدم که اونم نگام کرد ... با همه کهنسالی اش .. توی چشمام زل زد و نگرانی رو توی وجودم خوند...

وقتی همه بدنم لرزید و تمام مدت انتظارم به یه اتفاق فکر کردم

دلم لرزید وقتی فهمیدم دوست داشتن چقدر سخته...

/ 7 نظر / 3 بازدید
سحر

و چقدر سخته که کسی را که دوست داری تاب دوری اش را بیاوری .....و این سخت است ولی روزهای آرامش نزدیک است توکل به خدا ...عالی بود وقت کردی به کلبه آبجی سحر سر بزن و منو از نظرات ارزشمند خودت بی نصیب نزار...خوش باشی گل من [گل]

Hum

... سخته, خیلی

emi

salam bahalll bood man ham upam biya bye

محمد

یه چیزی برات نوشتم ولی آخر سر انگار به دستت نرسید خلاصه می گم نوشته هاتو دوست دارم موفق باشی و آسوده

آقا احسان جون

سلام حالا خوبه که آخرش فهمیدی که دوست داشتن چقدر سخته. من با سیبیل بابام آپم [نیشخند]

sara

salam . matnetoon ghashang bood. khoshhal misham az in ke be manam sari bezanid.az ashnaee ba shoma ham kheili lezzat khaham bord. felan khodafes=;

محمد

سلام من اومدم که شما هم بیایید راستی حال همسفرتون چطوره [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]