خودزنی


بیداره... غرولند می کنه... ساکت می شه... و بعد از چند ثانیه صدای

گریه اش بلند می شه... کلیدها رو که ترک می کنم ... می بینم بازهم

موهاش رو با دست راستش گرفته و داره به شدت می کشه..

از درد گریه می کنه.. اما موهاش رو سفت گرفته و ول نمی کنه... ازش

خواهش می کنم که دستش رو باز کنه و تارهای بیچاره رو رها کنه.

اما فقط بهم نگاه می کنه و جیغ می زنه ... منم باهاش گریه می کنم

و سعی می کنم که انگشتاش رو از هم باز کنم وقتی باز می شه..

اونم آروم می شه...



/ 3 نظر / 5 بازدید
hum

نق نق، نق نق

سمیرا

من كه هنوز تجربه اش نكردم نميتونم بگم چه كار بايد كرد اما شنيدم كه لبخند بچه ات بچه اي كه از وجودت جدا شده واز گوشت و خون خودته به همه سختيهاي دنيا مي ارزه...راستي اين روزها در چه حالي؟ مرخصي خوش مي گذره.؟