هیچی...........

هیچی برای نوشتن ندارم.....

در حالی که از یک قدمی دلت رد شده ام....

هیچ چیز برای گفتن نداشتم .. با این که بعد از سال ها تنها دیدمت.....اصلاً آنچه تا به حال دیده بودمت نبودی !....

دلم می خواست اما چیزی برای گفتن نداشتم.......

خوش به حال دلم.......

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام دوست من ... احساسات پاکت رو کاملا درک ميکنم .... با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق ...

الهام

سلام دوست من دل اون قلم برای لمس فکرت لک زده، منتظر چی هستی؟ کافیه که اون رو با ورق آشتیش بدی و من و بقیه خوانندهات رو همراه کنی با دل قشنگت. شیما کوچولوی من خیلی دوستت دارم. همسفر کوچولوی من تو سفر زندگی آدما بزرگ میشن اما چه خوبه که شادابی و سادگی و بی آلایشی کودکیشون رو همیشه تو کوله پشتیشون نگه دارن مطمئنم که تو کوله پشتی تو نابترین مدل از اون چیزایی که گفتم وجود داره سفره رو پهن کن که اومدم. یا حق. یا حق.

الهام

شیمای گلم این سومین پسوند هفت بود هفده، بیست و هفت و هفده دلم می‌خواد تو یه پسوند هفت دیگه که میشه بیست و هفت یکی از اون دلنوشته‌هات که دل آدم رو با خودش به هر جا که خودش می‌خواد میبره رو بخونم. منتظرم. یا حق.

محمدرضا

سلام ... ممنون از بازديدت ... متنت رو خوندم جالب بود ... اما حالا چرا خوشبحال دلت ؟؟؟ چون احساس نداشت بعد از اين همه دوری و اينا ؟؟؟ پريروز و پس پريروزت و اينا مبارک

محمد

سلام .... ممنونم سرزدی ... به اميد ديدار ....

محمد

سلام باز که نيستی !!!!!!!

محمد

سلام درست ديدم ؟؟!! اومدی سر زدی ؟ بازم ازين کارا بکن

محمد

خيلی وقته ديگه بارون نزده اما وبلاگت هميشه بوی خاک بارون زده می ده برای همينه که ميام به اميد ديدار

محمد

تشريف بيارين . درسته زحمت داره ، اما خرجي که نداره