هوم


دقیقاً 1۵ روز از تولد کوروش می گذره و من گرفتار حس مبهمی هستم که نمی دانم نامش چیست؟

تا به حال مسئولیت هیچ موجود زنده ای با من نبوده است. شاید بتوانم الان حس امید را در روزها و ماه های اول ازدواج درک کنم. زمانی که مسئولیت من افتاد گردنش. شاید اون چیزی که ازش هراس داشت همین بود. اون روزها نمی تونستم درست درکش کنم. اما الان... واقعاً از مسئولیتی که بهم تحمیل شده می ترسم. علاوه بر این که مجبورم تمام وقتم را صرف کوروش کنم، کم کم داره رنگ بیرون از یادم می ره. یاد زمانی که صبح زود سر کار می رفتم، توی راه موزیک گوش می دادم و تا اداره می دویدم. اون روزها دیگر توی زندگی ام تکرار نمی شه. این واقعیتی است که پذیرفتنش کمی سخته. کاش از تمام اون ثانیه ها استفاده می کردم. بعد از این من هستم و یک دنیا مسئولیتی که بهم اجازه فکر کردن به چیزهای دیگر را نمی دهد. دیروز وقتی صداش کلفت شد و سرفه کرد، فکر کردم دنیا روی سرم خراب شده. اگرچه سعی کردم بر خودم مسلط باشم اما ناتوانی را برای لحظه ای در سراسر وجودم حس کردم. من بودم و موجود کوچکی که حتی توانایی گفتن مشکلش را ندارد. دلم نمی خواست باور کنم که در درک حالش عاجزم. لحظات سختی بود. یاد حرف بابام افتادم. وقتی هنوز دانشجو بودم، بهم گفت درست رو بخوان و هیچ وقت به کارکردن فکر نکن که راحت ترین کار دنیا درس خواندنه... و من همچنان دنبال پیدا کردن کار بودم. وقتی رفتم سرکار تازه فهمیدم حرف بابا راست بود. وقتی تصمیم گرفتم ازدواج کنم، باز هم بابا گفت راحت ترین کار دنیا تنها بودنه.. و من باز هم دنبال تشکیل زندگی مشترک بودم. وقتی ازدواج کردم فهمیدم بابا راست می گفت. بابا گفت از ساعت ها و لحظه های با هم بودن نهایت استفاده رو ببر که این لحظات دوباره تکرار نمی شوند. حالا دارم فکر می کنم آیا من نهایت استفاده رو از حضور در کنار امید بردم یا نه؟

امروز حس می کنم سخت ترین کار دنیا دستمه.. کاری که سختی پایان نامه و کنکور و هزاران چیز دیگر در مقابلش لنگ می اندازه. حتی نمی شد حدس زد که این اتفاق چقدر می توانه سخت باشه. اما امروز تغییر روحیه هزاران آدمی را که قبل از این دیدم می توانم درک کنم و حرف بابا رو..........

باز هم یاد صبح های زود و دویدن می افتادم . امروز حتی نمی توانم هدفن در گوشم بزارم. چون موجود کوچکی بیرون از من هست که حیاتش به گوش های من بسته است و زندگی اش به هشیاری ام. بابا راست می گفت هیچ کاری راحت تر از درس خواندن نبود.

/ 5 نظر / 2 بازدید
الی

خسته نباشی مادر ! حالا تازه اول راهه !

نازی

منم دارم مادر ميشم . از الان خيلي ميترسم كه نتونم از پسش بربيام

hum

هیچ ماری سخت تر از زندگی کردن نیست، بقیه شاخ و برگ زندگیه که سخت ترش می کنه

hum

کورورش الان داره خال می کنه با دستاش، دو ماه دیگه کامیونشو گاز می زنه، با او حال می کنه، سال بعد توپ می خواد، با او بازی می کنه و حال می کنه، دو سال بعد ماشین و تفنگ، هفت سال بعد کیف و دفتر و مشق، 12 سال بعد کنکور و عشق و عاشقی، 24 سال بعد کار، ازدواج و زن، 30 سال بعد بچه و بعد هم مرگ پدر و مادر، با همه اینها حال می کنه، چون آسون تر کار دنیاست. اما به وقتش. هرچیزی به وقتش. مگر اینکه هیچ وقت وقتش نباشه

this is me who thinks God is now here!

سلام این مطلب خیلی خوب بود! ترس رو داد میزد انقدر که منم ترسیدم! به هر حال مبارکه خیلی خوشحال شدم!