يك قصه كوتاه

 

روزهای ابری زیادی پشت این پنجره اومدن و رفتن.. یه روزی پنجره اتاق

باز بود تا قطره های بارون بهاری بخوره رو پلک هام و  سردی صبح

از خواب بیدارم کنه...

که نکنه جا بمونم از همه کس و نشم هیچ کس

سلام، صبح بخیر..... به همین سادگی.. همین قدر کوتاه... اما همه

دنیا توی همین یه کلام ساده جا می شد

حسرت گام های جا مونده زیر بارون، موند توی همون سال ها......

حسرت آن های غنیمت شمرده شده... دلم لک زده برای خوردنت به شیشه ها...

حسرتت موند توی همون روزها...........

 

 

نوشته شده در ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak