يك قصه كوتاه

خودتو لوس نکن ... شکل هر چیزی که باشی،‌شبیه عید نیستی!

با خودت یه مشت هم شادی نیاوردی....گریه

فقط کارت تبریک ها پشت سر هم می یان و جار می زنن که داری می یای!

مورچه می خواست دیروز غول آشپزخونه رو تمیز کنه اما حال نداشت، به جاش

نشست و 100 صفحه کتاب خوند... آخرش هم نفهمید چرا ویلوبی دیگه ماریان

رو دوست نداشت... سوال

صبح مورچه خوار دستشو با چاقو برید.. آخ آخه مورچه به عشقش لاک مالیده

بود رو ناخن های درازش.. آخرش هم ناخن هاش با آستون خونی پاک شد

چه فرقی می کنه هر دوشون مقدس های نجسی هستند.

نیای ها! بیای من می دونم و توووو ......!

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak