يك قصه كوتاه

 

کابوس شبانه می بینم و تا خود صبح بال بال می زنم

چشمامو که باز می کنم، همه چیز از یادم می ره و فقط حس گیجی

و گنگی برام می مونه و تهدید و ترس...

خیلی وقته دیگه خواب حوری، پری، بهشت و خونه خدا رو نمی بینم

دیگه خواب هام پر از ملودی های عاشقانه نیست.  

خواب هام دیگه رویاهای صادقانه نیست!

نوشته شده در ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak