يك قصه كوتاه

 

همه جا تاریک بود.... ‌این قدر تاریک بود که رنگش رو ندیدم......

 اما غلظتش رو کف دستم حس کردم....

با سرفه های ممتد اومد.... اینقدر سرفه کردم که همه زندگی ام رو بالا آوردم

بعد از چند ثانیه همه زندگی ام کف دستم بود...

 

نوشته شده در ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak