يك قصه كوتاه

 

برف که نیامد هیچ ... به جایش زبانه های آفتاب تمام پوست بدنم را سوزاند.

هوا اینقدر بد است که تنگی نفس گرفته ام و صدای سرفه های پیاپی ام

گوش جماعت را کر کرده است..

از ده تا اتاق آن طرف تر برایم تزویج می کنند...

چه آفتاب زشت ضمختی ؟!..... زبانه هایش دارد مرا می سوزاند.

 

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak