يك قصه كوتاه

الان هيچ چيزی نمی تواند خوشحالم کند غير از ديدن دوباره کلاس ارتباطات و همون بچه ها ...يه جا و با هم...

هيچ چيزی نمی تونه خوشايند باشه غير از تکرار دوباره بهترين د وران زندگی ام..بنده خدايی می گفت :«دانشگاه همه آن چيزی بود که ما داشتيم.».و حالا خاطره دانشگاه تنها چيزي است که برايمان مانده است.ياد افطاری ها ياد کلاس های پرترس و لرز قاضی زاده و چقدر دوست داشتنی بود قرو فرهايش سر کلاس وقتی مطلب کاوند را می خواند...يادت هست؟

يادت هست از همه کلاس فقط تو مهم بودی؟ حالا دلم می خواهد همه آنها را ببينم ..همه را به اضافه تو...

اما دلم برای همه آنها تنگ شده است حتی آنهايی که دوستشان نداشتم...کاش همان موقع دوستشان داشتم ...به جای اين که فقط تو را ببينم کاش همه را می ديدم ...اما نه تمام لطف آن حياط تو بودی...کسی که به خاطرش يک صندلی بی مقدار روزی اينقدر مهم شد که لقب طلايی گرفت...آره تو هنوز دليل دوست داشته شدن دانشگاهی....

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸٥ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak