يك قصه كوتاه

 

داشتم فکر می کردم که چطور شد که ازدواج کردم؟

خیال باطل

 

هر چقدر به چطوری اش فکرکردم جوابی نگرفتم .. آخرش هم یه سر گیجه نصیبم

شد و یه حالت بدحالی بدی ..

پرسه ای زدم توی تاریخ زندگی اش .. یه نگاهی انداختم به تاریخ زندگی ام ..

نفهمیدم از کجا پرید وسط زندگی ام ..یا وجه اشتراکمون چی بود که فکر کردیم

می توانیم ثانیه های زندگی مون رو با هم یکی کنیم؟ این برمی گرده به همون

اصطلاحی که می گه همچین می خوری که نفهمی از کجا خوردی .... ما هم

خوردیم از همون جایی که نفهمیدیم کجا بود. تعجب

خلاصه یه دفعه دیدیم شب عقدمونه و ما فردا می شیم مال یکی دیگه... از خدا

 می خواستیم زلزله ای، سیلی، دلخوری ای پیش بیاد و همه چیز به هم بریزه

و ما هم فردا صبح وقتی از خواب بیدار می شیم کسی دلی به ما نبسته باشه..

اما چه دلی به ما بسته شد...قلب

صبحش... بدون این که به چیزی فکر کنم رفتم حمام، بدون اینکه عجله ای داشته

باشم صبحانه درست و حسابی خوردم و بدون این که دلم بخواد برای اولین بار از

 گفتن اندیشه ها و احساساتم  در زندگی خودداری کردم. گریه

 سرد بود، خیلی سردتر از این روزها.... اومد دنبالم.. اونجا یه سفره کوچولو منتظرم

 بود و یه آینه شمعدون نقره.. من و اون توی آینه!.....

.

.

.

.

 توجه! توجه!

مطلب بالا فقط جنبه طنز دارد. از هرگونه برداشت منفی جداً خودداری کنید. عصبانی

نوشته شده در ٧ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak