يك قصه كوتاه

تصویر ثابت پنجره اتاقم یک آسمان کدر است و ریزش تند بارون که انگار نمی خواهد

به این زودی ها بند بیاد. سردرگم در لایه های زندگی ..اشکالم شاید هوش زیاده از حد

باشد که گاهی به خنگی می زند.

 افکار مغشوشِ پخش شده در همه جا... به جایی رسیده ام که نمی توانم دست ذهنم را

بگیرم و محکم سرجایش بنشانمش. دستش از دستم لیز می خورد و می رود به دیروز و فردا.

 نه این که حواسم نباشد؛ گاهی به اختیار دستش را رها می کنم تا به پرسه هایش ادامه دهد

 و خودم در گوشه ای ساکت وآرام می نشینم و جدالش را نگاه می کنم.

روزی در میان همین پرسه های ذهنی ام کسی وارد زندگی ام شد که الان وقتی گاهی در

شب دستش را لمس می کنم به ناخوداگاه از بودنش متعجب می شوم.

او برای من لایق واژه تنها شده است.. تنها عشق در زندگی ام....

 

نوشته شده در ۱٢ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak