يك قصه كوتاه

 

نه این که یادم نباشد.. من هیچ وقت او را نمی شناختم

اگرچه گویی در تک تک ثانیه های گذشته زندگی ام حضور داشته است

این روزها فهمیده ام که گاهی شعر هم می گفته است

این روزها می دانم که در میانشان واژه مرگ نقطه اشتراک پر رنگی است

با این که نوای قاطعی در من فریاد می زند که ذره ای از داشته هایم در تارو پودش نبوده است

اما باز هم برای داشتن یک چیز گاهی تا مغز استخوان به او حسودیم می شود

طنین صدایش و

چه صدای دل انگیزی...

 

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak