يك قصه كوتاه

دلم برایت می تپد، بارها و بارها در طول شبانه روز....

خوابت را می بینم وقتی ثانیه ای از من دوری .. آرزوی شنیدن صدایت دیشب

تمام رویاهای صادقانه ام را احاطه کرده بود. مامان شهره می گفت: چقدر از

خواب بیدار می شوی..

رویم نشد بگویم خواب می بینم که گوشی شاید پیامی از تو داشته باشد.

 "ساعت چند است؟"

تا آمدنت خیلی مانده چون به تازگی رفته ای.

 باور نمی کنی اتفاق افتاده را باور نمی کنی ... من حالا تکه ای از وجودت هستم ..

تکه ات را از خودت چرا جدا فرض می کنی؟

برگرد و تکه ات را با خودت ببر... رئیس!

با هر طنین صدایت خاطرات از جلوی چشمانم می گذرند...

من عاشقت هستم... رئیس!

 

 

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak