يك قصه كوتاه

ديشب با تمام خستگی های تکراری روزانه ای که بعد از ترک آن مکان مقدس دچارش شدم چشمانم را به زور اشتياق برای ديدن چندباره جشن فارغ التحصيلی باز نگه داشتم.

همه چيز و همه کس بودند اما همه چيز با آنچه در ذهنم بود متفاوت بود .آدم ها اونی نبودند که توی ذهنم يادگار داشتم.نه ذکر گوی کلاس آنقدر بزرگ بود که فکر می کردم و نه تو آنقدر جدی و دوست داشتنی که گمان می بردم.همه چيز شبيه يک شوخی بود.شوخی  فارغ التحصيلی ..

در جشن ما نه نگاههای نگران مورد توجه کسی بود و نه کسی اشک های انبار شده پشت چشمان را ديد که از ترس ديگر نديدن دوست داشته ها با هراس زيادی پشت حدقه چشم لحظه شماری می کردند.ضربان قلبها را وقت رد شدن ممتد خاطره ها کسی به فيلم نکشيد و چرا هيچ کس حرفی از سختی ترک دانشکده نزد؟

چرا کسی نگفت که نمی تواند نيمه اش را رها کند و برود؟

چرا من به تو نگفتم؟...چرا نگفتم که تحملش سخت است؟..چرا نگفتم خداحافظ؟...چه جشن مزخرفی بود....

صدای نخراشيده و ناموزون سازها و خواننده ها و دلقک بازی يحيوی ..که انگار اصلا نمی دانست آمده است مهمانی خداحافظی ...چقد ردلم برای ديدن خاطره ها تنگ شده ..خاطره هايی که ديگه تکرار نمی شوند و خاطره هايی که تو در آنها هستی و تنها تو در آن اهميت داري. می گذارم به حساب بدی جشن و بدی صداو....قدم زدنهای ممتد و بی خيال تو روبروی تمام خاطرات من ....

با اين همه از همه آن جشن فقط تومهم بودی که جلوی چشمانم روی تمام خاطرات خوب و بد گذشته ام درست مقابل خاطره آخرين ديداردونفره مان و پياده روی طولانی که تو با بی رحمی مرا به دنبال خودت می کشاندی و من ضربان نبضم را با هر گام می شمردم و آب دهانم را به سختی قورت می دادم .............

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳۸٥ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak