يك قصه كوتاه

 

تعجب نمی کنم از ناتوانی ام در چینش واژه ها.. گاهی در دستانم چون موم بودند و امروز توانا شده اند به حدی که ذهنم را گرفته و غل و زنجیر بسته اند. روزهای سال گذشته را در ذهنم مرور می کنم و می رسم به دیروز.. ٢٢ مهر ساعت ۵/٨ شب

 این روزها حال و هوای متغیری داریم...

کاش.....

کاش می شد زندگی را از سر به ته خواند، کاش زندگی اصلا زمان نداشت. همه اش درهم بود، دست به هر جایش می گذاشتی، شروع می شد.

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak