يك قصه كوتاه

از همه لحظه های گذشته يک تاريکی يادم است .يک سلف سرويس خالی از آدم اما شلوغ....ميزهای گوشه راست و يک افطاری آخرين ماه رمضان آن سالها و کنارهم نشستن ها و آش خوردن ها و...وای چه صفايی داشت صدای خوش پيرمرد ريز نقش سفيد موی که با فرياد آش ...افطاری ...از دهن می افته ..توی ذهنم ضبط شده.

از تمام آن روزهای تاريک که ثانيه های مانده تا اذان را درکلاس تحليل رمانها‌ی عاشقانه می شمردم..يادآوری نگاه های گذرا و سرخی چهره ها ...يادآوری آن سه شنبه ای که تنها سه شنبه تاريک زندگی بود...يادم هست ...الله اکبر گفتن های کسی که پشت سرم تسبيح را با عصبانيت دو تا يکی می گرداند و بعد از گفتن چند ذکر بلند ..زير لب می گفت:استغفرالله..

يادم هست ..آره تمام اتفاقات گذشته و همه ثانيه هايی که در خاطرم شمردم .تو حتمأ به خوبی آن سه شنبه تاريک پر از انتظار را به ياد داری و در ان خاطره چندين نفر با ما شريک بودند.

ذکر گوی کلاس که هيچ گاه راز آن سه شنبه را فاش نکرد ...يادت هست؟نگاههای نگران تو ..گامهای خسته و مضطربی که تمام سعی اش را برای دور شدن از تو کرد و نتوانست زبان در دهان بچرخاند و بازگويد حرفی را که همه منتظر شنيدنش بودند.

 

نوشته شده در ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak