يك قصه كوتاه

اینو وقتی فهمیدم که گلوم سوخت و قطره ها دوئیدن توی چشمام

وقتی رومو برگردوندم و هدایتشون کردم به گوشه چشممو و با یه دستمال همشونو جمع کردم

وقتی بازم گلوم می سوخت و ...

وقتی برای این که متوجه نگرانی ام نشه همه توانمو به کمک خواستم...

وقتی فهمیدم که اونم نگام کرد ... با همه کهنسالی اش .. توی چشمام زل زد و نگرانی رو توی وجودم خوند...

وقتی همه بدنم لرزید و تمام مدت انتظارم به یه اتفاق فکر کردم

دلم لرزید وقتی فهمیدم دوست داشتن چقدر سخته...

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak