يك قصه كوتاه

اين روزها برای ياداوری هيچ خاطره ای وقت نيست و برای تکرار اسامی که از کهنگی ورد زبان شده اند. اين روزها اگرچه ياس عميقی عمق چشمانم را گرفته اما برای ياداوری بغض کال گلو وقتی نيست.اين روزها همه چيز عوض شده است .داستان دلدادگی آن سال ها نيست.داستان يک نگاه و کفايت ثانيه ای برای عمری تنهايی نيست.

آره..اين روزها همه چيز جور ديگری شده است و من هنوز هم از ورای تمام لحظه ها در جستجوی تکرار گذشته ها هستم و مقدور نيست.

اين ثانيه هايی که می گذرند پربارتر از صحبت با نويسنده ای آشنا با بوی تعفن لاشه نيست.تا کی می شود سعی کرد تا بوی تند دست نوشته هايش را از ياد برد؟اين روزها زندگی خالی است و همه چيز برای دورگرد دنيا مهياست.می شود به بازگشت يک حس اميدوار بود .به حس شادی در عمق قلب و روح دوناجی که سپيدی رگه های روی سرشان تمام روزهای گذشته را يادآور می شود.

 

 

نوشته شده در ٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak