يك قصه كوتاه

و من این لحظه با توی قبل از من آشنا شدم...

و تمام لحظه ها در یک آن از جلوی چشمانم گذشت... با تپش پر اضطراب قلبم...و من این لحظه را با توی قبل از من سپری کردم .. با همراهی فریادهای بلند سلول های بدنم... فریاد های گوشخراش....

من تو را در هاله ای از تمام اتفاقات تجربه کردم و تنها دلیل بلند شدن آهِ افسوسم دوری بود و جهل... این لحظه ها را چه سخت با تو تجربه کردم.. این لحظه ها را چه تلخ با تو زندگی کردم ....

و یاد روزهای انگشت شمار گذشته ام با تو ... روزهای کوتاه و کمرنگ .... لحظه های خالی از آشنایی...

بی تابی ام هنگام مرور جمله هایت نشانه چیست؟!.....

نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak