يك قصه كوتاه

 خوش آمدی.. اینجا همه چیز متعلق به توست...تمام واژه ها و کنایه ها و حس هایش... چقدر چشم منتظر دیدن و گوش منتظر شنیدن این عبارت کوتاه بود؟

.....  و درک حس عجیب پنهان شده در پشت جمله ای کوتاه...

دوست دارم شماره ها را برایم معکوس بشماری... تا آمدن آن روزی که گرمای آن تکه از بهشت را حس کنم، چند روز مانده است؟

برایم شماره ها را معکوس می شماری؟ چند روز مانده است به آشنایی ام با تو؟

 برای دیدن هر روزه ات بی تابم...این یعنی ......

امروز تمام ثانیه های گذشته را مرور کردم از آن شب عروسی تا نیمه شبی که با اقتدای به تو نمازی خواندم آرامش بخش.. از سحر ها و افطارهای ماه رمضان ... از جاده های شمال و اردبیل و مشهد و ثانیه های پر از عطر حضور تو.... از اشک های بی اختیار آن روز و آرامش عجیب ناشی از حضور تو... از خداحافظی های یکباره و سلام های دوباره....

این روزها برای دیدن هر روزه ات بی تابم.... دیدار هر روزه ای که اگرچه با دنیایی از سکوت همراه است، اما فرصتی است برای لمس دوباره و دوباره حس کلماتت...

من عاشقت شده ام.....

 برایم روزها را معکوس می شماری؟

نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak