يك قصه كوتاه

ديگر دل نمی تپد و يادآوری را از ياد برده است. گاهی با يادآوری فراموش شده ها، تنگی نفس تنها حسی است كه درك می شود. عبور از تمام خاطره ها و گذشتن هر روزه از جلوی تمام اتفاقات زندگي.

وقتی داستان كوتاه حس هايم را در يك فضای مجازی می نوشتم اصلاً فكر نمی كردم يكی با تو آشنا باشد.. آشنايی با تو تنها چيزی است كه او به آن اعتراف نكرده است، اما چيزی كه نمی دانم اين است كه.....

دارم از حس هايم فرار می كنم .. دارم از بيان واقعيت اين لحظه ام فرار می كنم اين كاری است كه آرزو داشتم يك زمانی اتفاق بيفتد. حس اعتماد دوباره ... اما گذشت زمان و عبور ثانيه ها آنچنان روی بيان و فكرم اثر گذاشته است كه فراموش كرده ام كه چطور ساده و صاف در مورد حس هايم می نوشتم.

دلم برايت نلرزيد و اين يعنی كم كم دارم فراموشت می كنم. وقتی عبورت بی اضطراب شود ... وقتی ضربان قلب با شنيدن صدايت بالا و پائين نرود.... وقتی ديگر واژه هايم بوی غربت ندهد.... و قتی مجبور باشم برای نوشتن در موردت دنبال كلمات بگردم ... و ذهنم را برای يادآوری خاطره هايت متمركز كنم؛ يعنی چيزی نمانده است تا برای هميشه از يادم بروي...

وقتی تو از ياد بروی ديگر حياط آن نمای قبلی را ندارد.

 ای واي عبورت بی اضطراب بود!

نوشته شده در ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak