يك قصه كوتاه

سه شنبه برفی و یک نگاه در سراشیبی پله هایی که بیشتر عامل دوری اند.... گذرت چقدر سریع بود و غیر قابل باور ... اینقدر سریع از نظرم گذشتی که یادم رفت یک دل سیر نگاهت کنم....

راه که می افتادم، دوستی گفت امروز سه شنبه است. یادم نیامد سه شنبه یعنی تو و یک حضور گرم... یک آه از اعماق وجود تنها چاره است برای همه روزهای حضور بدون تو در دانشگاه... بدون عبورت در آن حیاط و بدون نگاه های گرمت در کلاس ها... زندگی بدون تو چقدر خالی است ........ اما امروز دوباره زندگی تو را  در یک آن به من داد به اندازه یک نگاه.... یک پله از تمام پله های رسیدن ... نگاهت به کجا دوخته شده بود؟ من را می ديدی و دنبالم می گشتي؟

امروز دیدمت و به یادت آوردم و دلم برای نوشتن تنگ شد. نوشتن در مورد تو بدون اینکه به یاد بیاورم زمان زیادی است که نیستی .........

از یادم رفته بودی این را نه امروز بلکه وقتی فهمیدم که نگاه منتظری نبود که بعد از پیچ ورودی دانشکده گرمی نگاهش را حس کنم.

از یادم رفته بودی ........ خیلی وقت پیش از این ......... روزهای زیادی گذشته ومن تو را در تکرارهای هر روزه گم کرده ام ..... در لابه لای همه چیز و همه کس .... در همه چیز و هیچ چیز....

تو را از یاد برده ام درست مثل اینکه در کورسویی از زندگی ام پنهان شده باشی ..... تا امروز .........امروز و آن هم روی تکه سنگ کوچکی که انگار تمام دنیا را در دلش جا داده بود، تو را در خودش جا داده بود.

امروز تو را به یاد آوردم با یادآوری پیاده روهای خالی .... بدون نگاه آشنای سرد و خیره تو.... دیگر خسته شده ام از بس که پیاده روهای خالی از نگاه های آشنا را دیده ام.

بهتر خواهم شد اگر بتوانم امشب درباره بنویسم از تو و تمام اشک های ریخته شده و نشده... از تمام انتظارها و نگاه های سرد و ساکت......از یادم رفته بودی اما امروز دوباره به یادم آمدی ....امشب به یادم خواهی آمد اگر دوباره بتوانم به نام تو واژه ها را در کنار هم قرار دهم وتو را بار ديگر برای همه به تصوير بكشم.

امشب به یادم خواهی آمد وقتی دوباره از شیشه بزرگ کناری ام به خیابان های شلوغ خیره شوم و به یادم بیاورم انگشتانی را که برای نشان دادن یک حس جدایی کنار هم قرار می گرفتند و نگاه سردی که همیشه همراهی ام می کرد.

امشب به یادم آمده ای .... امشب خیلی غیر منتظره به یادم آمدی .... در سکوت و در ناراحتی در یک غم بزرگ ، غم بزرگ که به یاد می آید و دیگر هر چه هست رنگ می بازد.

و من توانستم دوباره از تو بنويسم با گرمای همان نگاه كوتاه، سلام آرام و همان يك لحظه روی همان پله كوچك سنگی كه همه دنيا را در خود جای داده بود.

 

                                                 تو را در خود جای داده بود

 

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak