يك قصه كوتاه

 

خیلی وقت بود دنبال خدا می گشتم اما خدا نبود. صدها و هزاران سئوال داشتم

که انگار جواب هاش دست خدا بود، اما خدا نبود....

 هر روز زیر لب تکرار کردم، تمام دلسوخته هایم را، اما خدا نبود.

 آمد؛ اما کسی آمدنش را نفهمید. اما من فهمیدم؛ اون... خدا بود.

 

 

 

نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak