يك قصه كوتاه

 

کوروش دو روزی هست که داره دنیا رو با چشمای کاملاً باز تجربه می کنه. تعجب

تمام دیروز فقط 1 ساعت به خواب افتخار داد و امروز هم به خاطر خستگی 

دیروز 2 ساعتی خوابید. هر چی براش توضیح دادم که مامان باید 6 هزار

کلمه مطلب برای مجله بنویسه، انگار نه انگار.

تازه کلی هم از دستم شاکی بود که چرا به جای حرف زدن با اون دارم تند

و تند تایپ می کنم. عصبانی

به خاطر همین اعتراضش رو اول با قرقر و در صورت عدم توجه با گریه نشان

می داد. گریه

در این فاصله حق شیرش رو (چند برابر روزهای دیگه) می گرفت و نشان

می داد که محقه و خوب حواسش به منافعش هست. نیشخند

خلاصه ما هم اجباراً ایشان را در آغوش گرفتیم بغل و تایپ یک دستی را تجربه 

کردیم. اوه حاصلش شد شرمندگی برای تمام کردن مطلب در ساعت 5 به جای 

12 ظهر. علاوه بر این که ظرف ها نشسته موند و ناهار را هم ساعت 6 با همسر که شتابان برای امدادرسانی به ما راهی خانه شده بود، میل کردیم.

وقتی دوتایی کنارش نشستیم و باهاش بازی کردیم، خوشحال شد و به ریشمان خندید. قهقهه

نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak