يك قصه كوتاه

 

از صبح بیدار بود و با چشماش بهم می فهموند که باید باهاش بازی کنم.

اینقدر حرف زدم و بازی کردم که کف کردم. هنوز ظرف های شسته شده مهمونی

دیشب رو جمع و جور نکرده بودم . علاوه بر این که از بی خوابی داشتم پس می افتادمخمیازه

خوابوندمش روی تخت پیش خودم و گفتم: "مامانی بیا با هم بخوابیم. چشمای خوشگلت رو ببند. "

همینطور که نوازشش می کردم خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم با چشماش زل زده بهم و دست و پا می زنه. گفتم:" به ... تو که هنوز بیداری ؟ "نگران

قهقهه ای زد باور نکردنی... نیشخند

نگاه به ساعت که کردم دیدیم یک ساعت و نیم آقایی کرده و گذاشته من بخوابم... خجالت

 

نوشته شده در ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak