يك قصه كوتاه

اين روزها اگرچه از ديدن دوستان دور و نزديک سالهای گذشته خوشحال مي شوم اما همچنان به ياد دارم که آنچه چشم را مجبور به چرخشی سرگردان در اطراف زندگی می کند تو هستی و تصور يک سلام کوتاه و يک احوال پرسی عادی و روزانه اما تا رسيدن آن اتفاق چند روز مانده است نمی دانم...از آن هفت موعود هزاران ۷ گذشته است ومن امسال نيز در روز خاطره انگيز و عدد مقدس تو را نداشتم تا با سلامی کوتاه و لحنی مهربان سالروز تداعی دو ۷ را به من تبريک بگويی اين روزها از تو و ديدن دوباره ات نااميد شده ام اما هنوز هم در لحظه ورود حياط را دور تا دور می چرخانم و تو را جستجو می کنم ...جستجويی که جوابی پيدا نمی کند ..

اين روزها وهمه روزهای گذشته را در خيال تلاقی دو نگاه آشنا هستم.اگر همچنان اين دو نگاه نه در خيالم که حتی در واقعيت هم دو نگاه باشد.دلم خواست مرور کنم اما نشد.دلم خواست روزه ديروز را با لذت نگاه باز کنم اما نشد.همه تشويقم می کنند به نوشتن و اين يعنی همه دارند حضور تورا درک می کنند .حضور تو و تمام آنچه تو با خودت به زندگی ام آوردی ....خدا...عشق ....

حس و توان نوشتن در مورد زيباترين حس زندگی بشری ...من خودم را برای آن هديه ای آماده کرده ام که تو من را لايق آن می دانستی .......همان  لياقتی که آن را باعث تفاوت دنيای خودت و من می دانستی......يادت هست؟..خواستی چيزی بگويی که از تو متنفر شوم........اما من بعد از روزها متمادی همچنان در انتظار ديدن تو هستم و همه منتظر آن روزی که دوباره شرح ديدارت را بنويسم و قلمم حس تازه ای بگيرد.حس خوب دوست داشتن......

نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak