يك قصه كوتاه

 

 

کوروش 26 روزه، پریشب برای اولین بار رفت خانه ندا و مسعود. اونجا خیلی آروم بود. ندا همه شمع های خونه رو روشن کرده بود. می گفت این طوری انرژی های منفی از خونه دور می شوند. منم تصمیم گرفتم این کار رو شب ها انجام بدم. بهتر از روشن گذاشتن چراغ هوده که؟!!!!!!!!!!!!سوال

 

ساعت ٢ بعد از نیمه شب بود که کوروش بیدار شد، می خواست گریه رو سر بده که سوار ماشین شدیم تا از خونه ندا اینها برگردیم. 

به محض راه افتادن ماشین ساکت شد.... اول  همینطور بیرون رو نگاه کرد، بعد آروم آروم خوابش برد. خونه که رسیدیم دوباره بیدار شد. پوشکش رو عوض کردیم و شیرش رو هم خورد. وسط های شیر خوردن بود که امید خوابش برد. کوروش اما هر چی شیر می خورد سیر نمی شد و هی گریه می کرد و منم....کلافه

ساعت 4 و نیم صبح شد... اما کوروش همچنان بیدار بود و شیر می خورد. ضعف همه وجودم رو گرفته بود.  می توانم بگم اون شب از همه گناهانم استغفار کردم. آخ اما اون هنوز بیدار بود و با چشمای سیاه و درشتش من رو نگاه می کرد که چطوری دارم از خواب می میرم و گاهی لبخند فرشته گونه ای تحویلم می داد. وای...... که چه تحملی!

مامانم می گه:" می خواهد تو رو امتحان کنه ببینه مادر خوبی هستی؟"

ما که نفهمیدیم چند شدیم توی این امتحان اما جای شما خالی پدری ازما در آمد اساسی! آخرش اینقدر گریه کردم که چشماش رو بست و رفت به یه خواب ناز ... در حالی که لب و چونه اش مملو از شیر بود. منم بلاخره تونستم ساعت ۵ صبح بخوابم.خمیازه

 نکته: سوء برداشت موجب سوء تفاهم می شود، لذا بعد از رفع سوء برداشت درصدد رفع سوء تفاهم برآمدیم.

بابا ما شما رو دوست داریم.ماچ

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak