يك قصه كوتاه


بیداره... غرولند می کنه... ساکت می شه... و بعد از چند ثانیه صدای

گریه اش بلند می شه... کلیدها رو که ترک می کنم ... می بینم بازهم

موهاش رو با دست راستش گرفته و داره به شدت می کشه..

از درد گریه می کنه.. اما موهاش رو سفت گرفته و ول نمی کنه... ازش

خواهش می کنم که دستش رو باز کنه و تارهای بیچاره رو رها کنه.

اما فقط بهم نگاه می کنه و جیغ می زنه ... منم باهاش گریه می کنم

و سعی می کنم که انگشتاش رو از هم باز کنم وقتی باز می شه..

اونم آروم می شه...



نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak