يك قصه كوتاه

 

22 کیلو وزن اضافه روی دو تا زانو ... نگاش کنی داره مچش می ترکه از بس

بهش فشار اومده.. پا همون پاست و مچ همون مچ..

درد توی تمام بندهای بدن می پیچه و مبهوت این می مونی که این خودشه

یا خیاله؟ خیالی که ناشی از ترسه؟

نه می شه نشست نه می شه راه رفت. نه حتی دیگه رنگ عاشقانه هوا

واسه چشم تفاوتی داره... همه چیز محو شده جلوی چیزی که نمی دونی

چی از آب در می یاد...

دل می گیره... نفس بند می یاد... آب ترش تا گلوت بالا می یاد و به زور

پائین می ره و ... تو صبوری و هیچ کس از چیزی که می گی سر در نمی یاره.

حتی از خستگی پاهای ورم کرده..

 

نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak