يك قصه كوتاه

چه سیاه، چه کثیف... و من آن را با رنگ های مصنوعی ماسکه

 می کنم و بر این باور خوش هستم که همه چیز می تواند خوب

 باشد. 

همه چیز در سکوت اتفاق می افتد و من انگار منتظر ثانیه ای

 هستم برای این که همه چیز فروبریزد و خلاص شوم. از تمامی

 مناسبات دیپلماتیک جاری زندگی ام. از تمام باورهای خوش کودکانه ام.

از رویاهایی که روزی با من قدم بر می داشتند و چه خوش بودم و ... بودند.

چه سیاه، چه کثیف.. و من در آستانه نابودای آرام هستم. گاهی می توانم

 صدای خرد شدن استخوان هایم را زیر افکار در هم تنیده ای بشنوم که

دیگرانی نزدیک برایم ساخته اند. چه آرام بودم قبل از این که گرمای دستی

را حس کنم. چه آرام.....

همه چیز به یکباره در سیاهی فرو رفت،در سیاهی گناهی شاید که در

سیاهی آسمان رخ می داد و من هر آن از وحشت رخ دادنش بر خود

می لرزیدم. اتفاقات خیلی زود پشت هم ردیف شدند و گام های

کودکانه و باورهای خوشم زیر واقعیت وجود یکی دیگر له شد. واقعیت

چیزی که نمی توان از آن گریخت. تنها یک نگاه تمام وجودم را در پی

 حقیقتم کنکاش می کند، در می یابد که کلام های زیادی برای گفتن

 در درون مانده است و در انتظار. اما حیف که همیشه از آنچه که

 لایقش بودم، دور ماندم، شاید برای ترس، شاید برای حس چیز موهومی

 به نام وجدان. در درونم همان گونه ای می غلطد که می غلطم.

صدای سرسام آور تلفن... کاش از دو طرفش قطع می شد این لعنتی

 و من را از همه دنیا جدا می کرد. از صداهای ساخته شده برای دوری ....

 متنفرم از حضورش در خلوت و تنهایی. از اجبارم برای پاسخ گویی...

روزهای زیادی نگذشته و من گمان می کنم که تمام روزهای گذشته را

در خواب بوده ام. در خوابی که هر آن منتظر پایان یافتنش هستم. اما

هر صبح می بینم که همه چیز ادامه دارد. ادامه ای از 2 سال. 

من گرفتار سکوتی اجباری شده ام؛ سکوتی که حقیقت من در آن نهفته است.

نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak