يك قصه كوتاه

 

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود،‌هر دم

به سامانم نمی کوشی،‌نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی، نمی دانی مگر دردم

نه راهی است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس،‌تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن،‌به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی،‌بگیرد دامنت گردم

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak