يك قصه كوتاه

آره ..من برگشتم و اين بار خوشحال تر از هميشه ….

هيچ فكر نمي كردم در اين فرصت كوتاه دو هفته اي زندگي بتونه اينقدرعوض بشه ..تا رسيدن به تو فقط 10 روز راهه ..10 روز مانده تا دوباره تمام خاطرات آن حياط و آن نيمكت تا ابد طلايي زنده بشه ..10 روز تا من بشم همون دختر كوچولوي منتظر كه خط نگاه تو رو حدس مي زنه….

هموني كه عادت داره تمام مسيرهاي دانشكده رو به شوق ديدن تو بالا و پائين كنه…چيزي از آن روزها نگذشته اما داشتم فكر مي كردم چطور مي تونم تا آخر عمر ديگه تو رو نبينم؟

اما حالا براي ديدن هرروزه دوباره ات فقط 10 روز باقي مانده است 10 روز تا من دوباره نامم را در ليست آن دانشكده جاي دهم و بشوم هم دانشگاهي ات …اگر چه همكلاسي ات نخواهم شد ….اما همچنان مي توانم به سلام و احوال پرسي هاي هر روزه در راهرو هاي دانشكده اميدوار باشم …

دوباره نوشته هايم بوي تو را خواهد گرفت. دوباره تمام واژه ها منتظر يك حس تازه از ديدار تو هستند. دوباره تو را در تمام گذرهاي آن حياط سرسبز خواهم داشت.

10 روز مانده است به آدرسي كه هيچ گاه فراموش نخواهد شد…دانشگاه تهران….بزرگراه جلال آل احمد…دانشكده تمام خوبي ها و تمام خاطره ها….

 

 

 

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak