يك قصه كوتاه

پیش از این هم قلم مرا می فهمید و هم من او را .... می گفتم و

دغدغه دست به کار می شد و می سرید روی هر شبه کاغذی که

پیدا می شد. آغازش با من نبود و پایانش هم با دل بود و دغدغه.

از تقاضای عاشقانه ای منقوش تا این روزها زمان زیادی نگذشته

است، اما هیچگاه یافت نشد. تنها مانده واقعیت موجود، گمانی بود

که انتهایش می رسید به یک شک.. گمانی که یک پایش می لنگید.

پایان خواست های عاشقانه  روزانه، باز هم همان شک بود و گمان...

و تشر انتقاد و چشمانی که واقعیت را می دزدید. از این همه یک شب

ماند و کابوسی مغشوش.

کابوسی که تمام واقعیتش مجهول است و سر به مهر. تا سپیده زدن

صبح هزاران بار خدا به فریاد رسی طلبیده شد، برای گذراندن شبی که

 گویا بدترین شب زندگی بود؛ اما نبود. بدترین شب، وصفی بود که ماه ها

 پیش به شبی بی تکرار داده شد. حاصلش گنگی صبحگاهی بود که تنها

می توان ازش گریخت. گنگی که چندان مجالی برای عشوه گری نیافت..

نوشته شده در ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak