يك قصه كوتاه

تا حالا به این فکر نکرده بودم.. وقتی دیواری می ریزه...

چی جاش حائل می شه؟

حائلی که می توانه یه خونه رو  از همه خونه ها جدا کنه؟

خونه ای که دیوار نداره با همه خونه ها یکیه... از هیچ کدوم جدا نیست.

با همه یکیه... دیوار ها همهشون یه جور ساخته می شن.

آجر آجر.... اما می توانند دو جور خراب شن... با کلنگ و ضربه.. آروم آروم

یا یه جور دیگه.. وقتی اینقدر  شل ساخته شده باشن که یه دفعه روی سر خراب شن..

دیوار خانه که ریخت دیگه چه جوری درست میشه

یاد پارسالا افتادم.. این روزها زیاد یاد پارسالا می یفتم...

کی یادشِ که دیوار چطوری ساخته شد؟ یا کی ساخت

و با چی ساخت؟ روزهای آدم مدام دارند تکرار می شن، یکی

پس از دیگری ... همه این روزها رو آدم بارها و بارها می بینه ...

دوستی داشتم که می گفت آدم خیلی پرروِ

هر چی سرش می یاد دوباره تکرار می کنه...

اما من می گم آدم فقط یادش می ره.. همه چیز یادش می ره..

بعضی ها مثل من یه سطل آشغال دارن گوشه ذهنشون، که همه چیز

رو می ریزه اون تو..

وقتی چیزی می ره توی سطل زباله در نمی یاد.. اما همه چیز که اونجا نمی ره.

بعضی چیزها زباله دونی اش گوشه  دله.. می مونه و می شه عقده، می شه دمل!

چیزهایی که می ره تو دل از یاد  نمی ره ...

اما آدم بازم فراموش می کنه و راهش رو ادامه می ده....

این روزها زیاد یاد پارسالا می یفتم.... گردش ماشین تو پیچ جاده ها..

هوای خنک شب که از شیشه می خورد تو صورت... غربت سفر...

گفته بود که قول نمی ده عاشقت بشه..

اما آدم فراموش کاره..

این یکی رو یادم رفته... واقعاً .. کی یادشه،  دیوارو کی ساخته؟

 

نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak