يك قصه كوتاه

يك عبارت كوچك آنچنان در او اثر گذاشت كه آن را عنوان تمام نوشته هايش كرد. خدا مي داند چه چيز باعث شد هر حرف من جوابي به قلم او داشته باشد .اما آنچه واضح است آن است كه در انتخاب اين خواننده چندان مختار نبوده ام .اينقدر مختار نبوده ام كه بار كلمات آن عبارت كوچك را درست سنجيده باشم.

اما آنچه نمي دانم ادامه اين وزن گذاري بر واژه ها براي فردي است كه نمي دانم كيست و از كجا آمده و چطور سر از اينجا در آورده است؟

نمي دانم از كدام اقليم است ..آشنا با من است يا آشناي تو؟..

اگر آشناي تو باشد چه؟.....اگر آشناي تو باشد از بار كلمات هيچ نخواهد فهميد ....اما مطمئنأ روزي با اطمينان خواهد گفت : تو روزي نويسنده بزرگي خواهي شد....همان كلامي كه تو با وجود نشناختن معناي واژه ها در موردش قضاوت كردي .

يك عبارت ساده و كوچك يك پل ارتباطي درست كرد براي كسي كه انگار هر روز آن باكس جادويي مجهولش را باز مي كند .چقدر از ديدن نوشته كوتاهش خوشحال يا ناراحت مي شوم چندان مهم نيست ..از توجهش تعجب مي كنم كه چطور نوشته مرا مي خواند و برايش مهم است كه جوابي برايش بنويسد ...همان نوع نوشته هايي كه تو با ديدن مداوم آنها در دركشان عاجز بودي....

حس اضطراب را در تك تك كلمات نگاشته شده اش حس كردم ...همان حسي كه از خواندن جملات من پيدا كرده بود..جملات تو ....

آره ياد همان روزهايي افتادم كه كلمات نگاشته شده ام گرما بخش جمع هاي كوچك دوستانه بود ...جمع هاي دوستانه ..در حالي كه نقطه نگاه من به مكاني بود كه تو در آنجا نظاره گر ديگران بودي....نه نمي خواهم همه چيز را دوباره به ياد بياورم .غرض يك مرور كوتاه بود. مروري كوتاه بر تمام آنچه گذشته است ..از تمام واژه هاي بكار گرفته شده اي كه با وجود تو معنا پيدا كردند و بعد از تو ديگر هيچ چيزي نبودند...

آره ...از آن روزها زياد نگذشته است اما هنوز هم كلمات با يادآوري خاطرات تو معنا مي يابند...دلم براي حرفهاي آن آشناي تازه تنگ شده است.....

آشناي تو يا آشنا با من ؟......

 

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak