يك قصه كوتاه

گاهی آدم واقعا می مونه که جواب پررويی های مردم رو چی بده؟همه آدم ها تا وقتی خوبند که به تو نياز دارند وقتی خرشون از پل گذشت ديگه يادشون می ره که روزی آويزون تو بودند.

اشکال اينجانب هم خريت است .....که خيلی اوقات آدم ها راتحمل می کنم بدون اين که به ارزش آن ها فکر کنم....ومعمولا هم گير کسانی می افتم که پدر و مادر درست و حسابی هم ندارند که اخلاق يادشان بدهد.

يادم که پدرم (که خدا پدر و مادرش را بيامرزد )هميشه می گفت:عاقبت گرگ زاده گرگ شود   گرچه با آدمی بزرگ شود.

حالا من هم امروز واقعا جلوی پررويی يکی کم آوردم...دست خودم که نيست از اول اين جوری تربيت شدم که به آدم ها احترام بی خودی بذارم بيشتر از حد شعورشان...

بلاخره آدم ها اگه بشه اسمشون رو آدم گذاشت نمی تونند ذات کثيفشون رو عوض کنند از اول اين طوری بزرگ شدند .باز به قول پدرم :خشت اول چون نهد معمار کج  تا  ثريا می رود ديوار کج....

نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak