يك قصه كوتاه

وای که چقدر دلم می خواهد یک عاشقانه بنویسم.. برای تو و برای دستانت..

دلم واژه های تازه می خواهد، واژه های بکر دست نخورده؛ تنها مانده ..

دلم می خواهد دست خیالم را بگیرم و ببرم... به همان جایی که هیچ وقت نبوده ام و نبوده ایم...

من دلم تو را بی دغدغه می خواهد

 

نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

بالا آورده ام؛ چند بار. این روزها زیاد بالا می آورم.

بارهای متوالی... هر بار ترش تر و بد طعم تر از بار قبل.

دلم می خواهد یکی به دادم برسد و داروی ضد تهوع در حلقم بریزد.

حالش را درک می کنم وقتی از بوی دیگران شکوه می کند؛

حالم دارد بهم می خورد.

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

اشک بی امان می ریزد و دل می ترکد از هر چه در دل
مانده است. وای چقدر دلم می خواهد بترکد. چقدر دلم می خواهد بترکم. روزها می گذرد
و می رسم به همان جایی که بوده ام که چند سالی است مانده ام. مانده ام و پوسیده
ام. درست مثل پوسیدگی دندان؛ کثیف و متعفن و خون آلود.

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

با آغوشی گرم تر از همه؛ گرم تر از همیشه

و مور مور تلخی اش همه جای بدن حس شد

دست قدرت گرفت و پا لرزید

و تمام سفیدی های چشم، رنگ خون گرفت

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

و طنین دربرگرفتگی اش تارهای صوتی را خراش داد و خراشیده شد

 و دیگر هیچ چیز ندید...  هیچ نشنید

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

و ذهن در به در راه چاره شد

باز هم ترسید

و نفرت همه سلول ها را در بر گرفت

در برگرفتنی گرم تر از همیشه؛ از هر آغوشی

و برید هر آنچه باقی مانده بود از وابستگی

از دلبستگی ...

و تا زبان دوم بالا آمد، هر آنچه در دل بود

 

و.... نفرت همه وابستگی ها را در برگرفت

همه دلبستگی ها را ...

 

نوشته شده در ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

دوستت دارم....

 بدون آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

 

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

3 سال پیش وقتی ظرف های چینی رو تو کابیت ها می چیدم، اشک توی چشمام حلقه زد

اونها رو امروز با شادی می چیدم، فکر کردم اگر روزی مجبور شم با ناراحتی جمعشون کنم

چه حالی می شم!

امروز دارم اونها رو جمع می کنم، البته نه با ناراحتی؛ به شوق یه جای بزرگتر و جدیدتر..

اما هنوز هم صدای ناشناخته ای می گه.. اگر بخواهی روزی این ها رو با ناراحتی جمع کنی

چه حالی می شی؟!

 

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سن ات که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد؛ اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد، اگر هوایت را داشت، اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود، اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود ، اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی؛ برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود؛یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()

 احترام؛ عشق؛ اعتماد

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

کنار دستی ام شاید نداند که گاهی حرف ها تا دهانم بالا می آیند و پائین می روند.

نیم نگاهی کوچک می اندازم و قورتش می دهم. فایده گفتنش چیست؟ شاید عقلی

روی عقلم قرار گیرد و ذهنم آرام گیرد.

شاید اما هیچ چیز تغییر نکند و من بمانم و دغدغه هایم.... سکوت و سکوت می ماند

و نجواهای آشفته ذهنی ام.

دوباره حرف ها تا گلویم بالا می آیند. بوی گند ترش شدگی می دهند.

بوی گند و حس گند....

شاید انگشتی کافی باشد برای بالا آوردنش. ... رها شوم از بوی تعفن افکاری که زیادی مانده اند.

دارد ذهنم می گندد. بوی گند....

شاید کنار دستی ام نداند ... شاید کنار دستی ام نفهمد.

نیم نگاهی ... زندگی آن طور شد که می خواستم؟ زندگی آنطور بود که می خواستم؟

این روزهای من و این روزهای تو....

تکرار و عادت و تکرار

 واژه ها دوباره هل داده شده اند در زندگی ام. همان واژه هایی که گاهی ترکم می کنند

 و هر از گاهی سرازیر می شوند به زندگی ام.

بگویم؟ شاید ذهنم آرام گیرد. شاید بوی تعفن از دهانم خارج شود و دیگر باز نگردد. 

زندگی ام آرام گیرد.

تکرار شد همه چیز... تکراری شد همه چیز! حالم را گرفته است همه چیز.

و فریاد......... فریاد

 

نوشته شده در ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

پنجشنبه؛ روز بد من!

روز بدتر امید.

دلم می خواست می توانستم مثل اون باشم. صبور و مهربان ...

 ساعت ۵ صبح کوروش محکم روی زمین خورد و نفهمیدم چی شد؛ دستم

می لرزید... برش داشتم و چسبوندمش به خودم... صدای گریه اش توی گوشم

می پیچید.. عین دیوانه ها راه می رفتم و با گریه " قربونت برم... چیزی نیست مامان"

امید هراسون نگام می کرد.. بغلش کرد... آروم نشد .. بغلش کردم.. "مامان بزار صورتت رو

ببینم"

خون رو پائین بینی اش دیدم ...."داره از دماغش خون می یاد"  دادمش دست امید .

روی زمین نشستم..  چیزی نفهمیدم؛ فقط صدای گریه کوروش توی گوشم می پیچید

صدای گریه... صدای گریه

به هوش که اومدم هراس و نگرانی رو تو چشمای امید دیدم ...

امیدم ..

خونش بند اومده بود .. بغلش کردم، آروم تر شد.. بیمارستان میلاد؛

به زور دستای من و امید خوابید روی تخت رادیولوژی.... عکس بینی

"ببریدش بیمارستان امیراعلم .. متخصص گوش و حلق و بینی "

"چرا اینجا آوردی؟ ببر بیمارستان کودکان"

"چرا اینجا آوردی؟ ما ضربه رو نمی بینیم"

نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak