يك قصه كوتاه

دیگر روزگار وبلاگ نوشتن گذشته است.. حرف هایم را به چه کسی بگویم که سبک شود؟

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

خیلی وقت است اینجا نیامده ای... آدم بعضی وقت ها چه راحت از تمام داشته هایش می گذرد و همه هستی اش را فراموش می کند. این روزها اما روزهای یادآوری است حتی برای بی خاطره ای مثل من که هر چه در ذهنش می گردد باز هم یادش نمی آید چه روزی تمام زندگی را از دست داده است. اتفاق به این مهمی..

اتفاق های مهم هم به یادم نمی ماند چه برسد حرف های کوچک معمولی... همین است که در جوابتان ساکت می شوم یادم نمی آید. 

نوشته شده در ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم بهانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()

وای که چقدر دلم می خواهد یک عاشقانه بنویسم.. برای تو و برای دستانت..

دلم واژه های تازه می خواهد، واژه های بکر دست نخورده؛ تنها مانده ..

دلم می خواهد دست خیالم را بگیرم و ببرم... به همان جایی که هیچ وقت نبوده ام و نبوده ایم...

من دلم تو را بی دغدغه می خواهد

 

نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

بالا آورده ام؛ چند بار. این روزها زیاد بالا می آورم.

بارهای متوالی... هر بار ترش تر و بد طعم تر از بار قبل.

دلم می خواهد یکی به دادم برسد و داروی ضد تهوع در حلقم بریزد.

حالش را درک می کنم وقتی از بوی دیگران شکوه می کند؛

حالم دارد بهم می خورد.

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

اشک بی امان می ریزد و دل می ترکد از هر چه در دل
مانده است. وای چقدر دلم می خواهد بترکد. چقدر دلم می خواهد بترکم. روزها می گذرد
و می رسم به همان جایی که بوده ام که چند سالی است مانده ام. مانده ام و پوسیده
ام. درست مثل پوسیدگی دندان؛ کثیف و متعفن و خون آلود.

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

با آغوشی گرم تر از همه؛ گرم تر از همیشه

و مور مور تلخی اش همه جای بدن حس شد

دست قدرت گرفت و پا لرزید

و تمام سفیدی های چشم، رنگ خون گرفت

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

و طنین دربرگرفتگی اش تارهای صوتی را خراش داد و خراشیده شد

 و دیگر هیچ چیز ندید...  هیچ نشنید

و نفرت همه سلول ها را در برگرفت

و ذهن در به در راه چاره شد

باز هم ترسید

و نفرت همه سلول ها را در بر گرفت

در برگرفتنی گرم تر از همیشه؛ از هر آغوشی

و برید هر آنچه باقی مانده بود از وابستگی

از دلبستگی ...

و تا زبان دوم بالا آمد، هر آنچه در دل بود

 

و.... نفرت همه وابستگی ها را در برگرفت

همه دلبستگی ها را ...

 

نوشته شده در ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

دوستت دارم....

 بدون آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

 

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

3 سال پیش وقتی ظرف های چینی رو تو کابیت ها می چیدم، اشک توی چشمام حلقه زد

اونها رو امروز با شادی می چیدم، فکر کردم اگر روزی مجبور شم با ناراحتی جمعشون کنم

چه حالی می شم!

امروز دارم اونها رو جمع می کنم، البته نه با ناراحتی؛ به شوق یه جای بزرگتر و جدیدتر..

اما هنوز هم صدای ناشناخته ای می گه.. اگر بخواهی روزی این ها رو با ناراحتی جمع کنی

چه حالی می شی؟!

 

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سن ات که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد؛ اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد، اگر هوایت را داشت، اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود، اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود ، اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی؛ برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود؛یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


Design By : Pichak